وایسا دنیا...

دنیا چجور جاییه...

منتظر...

 

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:

چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم.

بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد.

و گفت:

دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان.


[ ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ zahra ] [ نظرات () ]